سلام ، روزهاي گذشته سعي كردم خيلي بيشتر شعر بخونم و خيلي بيشتر تلاش كنم. نمي دونم تا چه حد تاثير گذار بوده ابن تلاشها! اين مثنوي! حاصل قسمتي از اين تلاشه...
فقط و فقط به اين اميد اينجا مي نويسم كه شما دوست خوبِ شاعر و صاحب نظر بيايي و اشكالاتمو بگي. خيلي از ايرادات و اشكالات كار خودمو مي دونم تا جايي هم كه مي تونستم سعي كردم كمتر بشن اما خوب مي دونم كه هنوز پر از اشكال و نقصه كه فقط با راهنمايي شما مي تونم حلشون كنم. خواهش مي كنم منو از نقد و نظرتون محروم نكنيد
شده ام مثلِ يك... يا نه ، مثلِ يك دختر همه كاره
اين صداي من است كه مي آيد از ميان زبان پتياره
توي تنهاييُ گناه ُ جنون ،سرد و بيحوصله قدم مي زد
پسري از ميان آدمها! من شدن بي تو را رقم مي زد
من شدم قصّه گوي شبهايش ، كودكانه به غصّه ام خنديد
هي مرا تا نبودن برد ، هي دلم از نديدنش ترسيد
سادگي رسم كهنه ي ما بود توي شبهاي سرد ُ سياه
من خودم را شكستم سخت ،در پسِ روزهاي تباه
سومر ُ آكْد ُ بابِل ُ آشور ، توي روياي دور من بودند
طعم تنديس هاي بزرگ ، طعم هاي شورِ تن بودند
آرزو كردم امشب كاش ، سوژه ي نقشِ رويِ شيشه شوم
بعدِ سالها حسرتُ آه ، يك نظر هم شده ديده شوم
هي ! نگاه ، ستونِ يوناني! تاق هاي شبيهِ اسلامي!
خسته ام! گذشته را ول كن (تو) فقط بگو كه انساني؟!
آنكه آنشب نجابتم را كُشت...من نبودم خدا آنجا بود
(تو بگو، خواب بودي خواب!) مرد من از تبارِ آريا بود!
